آرزوهایم
به تخته پاره ای می مانند که درمیان اقیانوسی به نام زندگی اسیر شده .که از بادهای
ناشی از آه های قلبم از من دور می شود و این تخته پاره را از من می راند
ومی هراساند.زیرا این بادها موج های سر به فلک کشیده و دهشت انگیزمی
زاید.و این تخته پاره ی کوچک باقی مانده ی ذهن من می ترسد واز ترس به خود
می لرزد.او با خود می اندیشد که من هم همانند این موجهای بی رحم سنگدل و
سخت تن هستم. هر چه قدر سعی می کنم که خود را به او برسانم موفق نمی شوم و
بیشتر آه از سر افسوس و از ته قلب شکسته شده و شکست خورده ام می کشم و او از من دورتر می شود.من فقط
می توانم از دور به او نگاهی شهوانی بیاندازم.نگاهی شهوانی همانند نگاه به
زندگی که همیشگی و ارضاء ناشدنیست.این نگاه مرا زنده نگاه داشته است و مرا
به سعی و تلاش بیهوده ی بیشتر تشویق می کند.بیفایده سعی می کنم که به این تخته پاره ای که در میان
اقیانوس متلاطم غم زا ودرد دار برسم زیرا او از من و این اقیانوس، که نامش
در قاموس زندگان مرده انگار زندگی است، ترسیده است.سعی نمی کنم که او را
به سوی خود بکشانم چون نشدنیست.ولی هیچگاه این امید به محال را از دست
نخواهم داد
+ نوشته شده در
Tue 23 Feb 2010ساعت 16:48  توسط هم صدایت
|
چنان لب بستم از گفتن که گوییدهان بر چهره زخمی بودو به شد
طالب آملی
+ نوشته شده در
Sun 21 Feb 2010ساعت 1:27  توسط هم صدایت
|
من و دوستم
شروع می کنیم...
اینجا رو خاک گرفته... اب و جاروش می کنیم...
+ نوشته شده در
Tue 16 Feb 2010ساعت 2:31  توسط هم صدایت
|
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
+ نوشته شده در
Sat 13 Dec 2008ساعت 1:51  توسط هم صدایت
|
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
+ نوشته شده در
Sat 13 Dec 2008ساعت 1:42  توسط هم صدایت
|
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند
+ نوشته شده در
Sat 13 Dec 2008ساعت 1:41  توسط هم صدایت
|
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
+ نوشته شده در
Sat 13 Dec 2008ساعت 1:40  توسط هم صدایت
|